خاطرات شخصی طنز

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 3 مرداد ماه سال 1388
نذر

معمولا به مناسبت اعیاد مذهبی بساط نذورات گسترده می شود و دیگ و اجاق برپا شده و عطر مطبوع آش و شله زرد در هوا می پیچد.

 صبح زود اول وقت دق الباب می کنند و یک کاسه آش نذری می آورند.چشمها را می مالد و ضمن تشکر ظرفی نقل بجایش هدیه می کند.

 پس از ساعتی کاسه ای آش باضافه ظرفی شله زرد می آورند.اینبار نیز سپاس می گزارد و با هدیه ای روانه می کند.

پس از ساعتی همسایه ای دیگر کاسه ای آش و ظرفی شله زرد و بشقابی حلوا می آورد.

صاحب نذر را دعا کرده و مقبولیت می طلبد و بشقابی نقل به اصرار به آورنده بذل می نماید.

نزدیک ظهر یک سینی شامل کاسه ای بزرگ آش ظرفی شله زرد و بشقابی حلوا و یک بسته آجیل می آورند.آنروز بساط نذر و چشم هم چشمی همسایه ها نهار را منحصر به آش می کند. بعد از ظهر که عازم خارج منزل میشود در کنار دیگ آش دیگ پلو را نیز مشاهده می کند و گویا این همسایه قیمه پلو نیز نذر کرده ولی دعوت به شام بودنش مانع برخوداری از این خوان گسترده پنجم می شود !

سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387
با کوسه ها می رفصد

شهر مرزی این حسن را دارد که شهروندانش به کشور همسایه رفت و آمد می کنند و با فرهنگ همسایه آشنا می شوند .

داد و ستد فرهنگی صورت می گیرد و از یکنواختی محیط کاسته می شود .

جوان ورزشکار نیز از چند روز تعطیلی استفاده کرده و سری به ولایت غریب می زند.کنجکاوانه همه جا را می نگرد و اگر مشکل زبان مانع نبود بهره بیشتری می برد.

روز آخر قبل از بازگشت سری به کنار دریا زده و محو تماشا می شود. در گوشه ای خیل کثیری را مشاهده میکند که جمع شده و دریا را می نگرند. جلو رفته و با چند لغت نا مفهوم و زبان اشاره در می یابد که بدنبال کسی هستند که داوطلب شده و در دریا شنا کند.

جوان ورزشکار نیز موقعیت را برای خودنمایی مناسب دیده .زود آماده می شود و بدریا می پرد.مدتی شنا می کندو به هر جا که اشاره می کنند می رود.پس از مدتی که سر و صدا ها می خوابد به ساحل برمی گردد.اما سوالی در ذهنش بود که از میان این همه جمعیت چرا یکی داوطلب شنا نشده بود؟

چهره هم وطنی را تشخیص می دهد و سوالش را در میان می گذارد.اما شنیدن پاسخ مو بر بدنش راست می کند که طعمه ای بود برای کشاندن کوسه ها به تله و تمام این مدت با کوسه ها شنا

جمعه 10 آبان ماه سال 1387
سرطان
رصمیمی ترین دوستش بود .یکدل و یک نفس بودند.رازهای هم را می دانستند و اسرار مگویشان فاش بود.گاهی همکلاس بودند و گاهی در کلاسهای جداگانه.اما اوقاتشان با هم بود و هیچ غریبه ای در محفل دو نفره شان راهی نداشت.حتی در مسئولیتهای جداگانه نیز بهم کمک می کردند بطوریکه چون عهده دار اداره کتابخانه مدرسه می شود چندین جلد کتاب هدیه می کند تا کتابخانه پر و پیمان باشد. مدتی بود که متوجه رفتار عجیب و سخنان عجیبتر دوستش شده بود. از تعریف غذاهایی که برایش آماده می کردند تا خرید باشکوه ترین ویلای شهر که شماره اطاقهایش را نمی دانست.ونمرات بیست معلمان برای دوست متوسطش و البته حسادت دیگران و مشکلاتی که می آفرید. رفتارهای کودکانه ای که سر می زد و سر خوشی های بدنبالش. تا اینکه روزی خبر ازدواجش را میدهد آنهم در پانزده سالگی با زیباترین دختر شهر. هر قدر فکر میکند با صداقتی که از دوستش سراغ داشت نتوانست مسئله را هضم کند. تا اینکه روزی آمبولانس وارد حیاط مدرسه می شود و دوستش را در حال اغما به بیمارستان می رسانند و شکرانه که چندان دردش بطول نمی انجامد و به آسودگی بال می گشاید. پرده ها فرو می افتد که بیماری را از نزدیکترین دوستش نیز مخفی کرده بودند و خود نیز از کوتاهی عمرش خبر نداشت. همیشه با عطر یاس و گلهای سفیدش که دوست میداشت خاطرش گرامیست.
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    صفحه بعدی